العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
299
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
و در كنار علقمه خيمه زديم و قتال در بين آنان شروع شد . آب را به روى حسين بستند و آن حضرت را با ياران و فرزندانش شهيد نمودند . مدت توقف و حركت ما نوزده روز بود . من در حالى كه غنى بودم بسوى منزل خود مراجعت كردم و اسيران با ما بودند . وقتى اسيران به ابن زياد عرضه شدند او دستور داد تا آنان را براى يزيد بجانب شام بفرستند . چند صباحى بيش نبود كه من در منزل خود بودم . يك شب در ميان رختخواب خود خوابيده بودم . ناگاه در عالم خواب ديدم كه گويا : قيامت بر پا شده و مردم نظير ملخ كه راهنماى خود را از دست داده روى زمين موج ميزدند و زبان عموم آنان از شدت تشنگى روى سينههاشان قرار گرفته است . من اين طور مىپنداشتم كه : تشنگى هيچ كدام از ايشان از من شديدتر نبود . زيرا گوش و چشم من از شدت تشنگى از كار افتاده بودند . اضافه بر آن تشنگى مغز من از حرارت آفتاب ميجوشيد . زمين نظير قيرى ميجوشيد كه آتش زير آن روشن كرده باشند . من اين طور خيال ميكردم كه مچ پاهايم كنده شده است . بخداى بزرگ قسم اگر من مخيّر ميشدم بين تشنگى خود و بريدن گوشت خويشتن كه خون از آن جارى شود و من آن خون را بجاى آب بياشامم آشاميدن خون خود را از تشنگى كه داشتم بهتر ميدانستم . در آن حينى كه ما دچار عذاب دردناك و بلاء عمومى بوديم ناگاه من مردى را ديدم كه نور صورتش صحراى محشر را فرا گرفته بود و عالم وجود براى مسرورى او مسرور بود . وى سوار اسبى بود و پير مردى به نظر ميرسيد . هزارها پيامبر ، وصى ، صدّيق ، شهيد و افراد نيكوكار در اطرافش گرد آمده بودند . او نظير باد يا گردش فلك عبور نمود . ساعتى گذشت كه ديدم سوارى كه بر اسب پيشانى سفيد سوار بود و صورتى نظير ماه داشت آمد . هزارها نفر زير فرمان او بودند كه اگر او دستورى ميداد آنان اجرا